وارد ماه زيباي خدا شديم
ماهي كه آيه هاي « امر به معروف و نهي از منكر » عملي شد
ماهي كه هر از چند گاهي مياد و
باهمه غصه هاش ،اما شادي هم مياره و
جان آلوده وخسته مارو قرآني و بهاري ميكنه
راستي محرم بهار نيست ؟
هم فاله هم تماشا!
وارد ماه زيباي خدا شديم
ماهي كه آيه هاي « امر به معروف و نهي از منكر » عملي شد
ماهي كه هر از چند گاهي مياد و
باهمه غصه هاش ،اما شادي هم مياره و
جان آلوده وخسته مارو قرآني و بهاري ميكنه
راستي محرم بهار نيست ؟
(دکتر علی شریعتی)
گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟!
آنچنان محو که یکدم مژه بر هم نزنی ؟
مژه بر هم نزنم تا نرود از نظرم
ناز چشمان تو قدر مژه بر هم زدنم!
امشب دلم برای هیچ چیز و هیچکس نمیسوزد، امشب دلم برای خودم هم که سالهای سال است گم شده ام نمیسوزد
دانه های دلم را با تاری ازموهای سیاهم به هم گره زده ام تا از هم نپاشد. در سکوت شب و تنهایی یکی یکی دانه ها را شماره میکنم اما نمیدانم چرا هر چه این تسبیح نازک دل را دور میزنم به مهره آخر نمیرسم...
به شاخه های سبز تو مرا اگر دستگیری نباشد ای درخت کهن آشتی
رابطه را به چه نسبت دهم که هیچش نمایان نیست.
با توام!
ای خیال گمشده! ای فریاد خاموش!
مرا دور نشاندی. اما آنقدری می شود که نور بی پایان برگ هایت به دید نیاید؟
خاطرت هست؟
آنگاه که کودک بودم و سایه ات گهواره ی خوابم بود...
عبور نسیم بود در عصری دلپذیر با نان و پنیری و هیاهوی کشدار شاخ و برگ تو
و تنها مرا حسرت میوه ای بود بر بالاترین شاخه ات که هیچگاه چیده نمی شد .
ابنک فقر بودنت را باغ خانه هامان عزادار است.
چه بر سر نهال نو رس تو آمد!
که اینچنین در طلبت سرگردانم...
می بینی ام؟!
چندان دلم از تو قرص نیست.
پیر گشته ای و خسته نیرنگ کودکان دیروز که اینک بر تنت زخم تبر می نشانند.
آه ای نیاز پرکشیده ای تلالو سپید!
برخیز و سایه ام باش و همراه سایه شو!
لحظه ای، خنده ای، کلامی...
ما را کفایت است.
خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود ،
ای كه ره بستی میان كوچه ها بر فاطمه ،
گردنت را می شكست آنجا اگر عباس بود .
شهادت حضرت زهرا (س) بر شما تسلیت باد
بهاراین مظهر تحول و سرسبزی دوباره آمد تا بگوید اگر نمی شود همیشه سبز ماند می شود دوباره سبز شد!
سال نو مبارک همیشه سبز باشید
در و ديوار دنيا رنگي است.
رنگ عشق.
خدا جهان را رنگ كرده است.
رنگ عشق.
و اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد.
از هر طرف كه بگذري، لباست به گوشهاي خواهد گرفت
و رنگي خواهي شد.
اما كاش چندان هم محتاط نباشي؛
شاد باش و بيپروا بگذر،
كه خدا كسي را دوستتر دارد
كه لباسش رنگيتر است....
نیمه شب آماده و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردم در خیال
دل به یاد آوردم ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آمد و هم آشیان شد با من و
هم نشین و هم زمان شد با من و
گفت و گو ها بین ما آغاز شد...
کفت در عشقت وفادارم بمان!
من تو را بس دوست می دارم بمان!
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
آخر این غصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست...
و يك روز رسيد كه قلبش ترك برداشت
و عشق از شكافِ دلش بيرون ريخت.
سيلي از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد.
فرداي آن روز خدا دوباره جهاني تازه خلق كرد.
مردم اما نميدانند جهان چرا اين همه تازه است.
زيرا نميدانند كه هر روز كسي عاشق ميشود
و هر روز سيلي از عشق راه ميافتد
و هر روز جهان را عشق ميبَرَد
و خدا هر روز جهاني تازه خلق ميكند!
و در آخر :
وقتی دلت تنگ شد وقتی چشات تر شد
وقتی دیگه نبود کسی امید به یه هم نفسی
بدون که اینجا هست کسی
که تو واسش همه کسی
پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم دلی را من و ما ئی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم
گرچه در خویش شکستسیم جفائی نکنیم